تبليغاتX
آسمان

آسمان

اطلاعات عمومی

خواب دیدم قیامت شده است.
 هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:52  توسط   | 

شعری بسیار زیبا
با کلیک بر روی عنوان مطلب آن را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:52  توسط   | 

 شعر از استاد فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار...

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب
آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

این شعر به همت استاد شجریان به تصنیف درآمده و به صورت رایگان به عرصه فضای مجازی ارائه شده است.

سپاس بیکران خود را نثار این بزرگواران
می نمایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط   | 

  

فرمانروای روسیه برای نادر شاه افشار پیام فرستاد در صورتی که پادشاه ایران بخواهد می تواند برای فتح هند کمک های بسیاری به ایران بنماید منوط بر این که به او کمک کند تا روسیه خاور اروپا را متصرف شود .
این در حالی بود که فرمانروای روسیه می دانست ارتش ایران نیرومند ترین ارتش آن روز جهان است اما از آنجایی که برایش فتح اروپای خاوری یک آرزو بود این پیشنهاد را برای فرمانروای ایران فرستاد .

نادر برایش نامه ایی نوشت که پس از سلام چنین بود .
ما برای کشور گشایی به هند نخواهیم رفت . آنچه ما می خواهیم محاکمه ۸۰۰ خونخواریست که بیست سال به ایران ستم کرده اند ، برای این کار نیازی به کمک شما نیست . در ضمن ما ایرانیان نیاز به خانه و کاشانه مردم دیگر کشورها نداریم .

پاسخ نادرشاه افشار گویای این حقیقت است که او برای آرمان های بزرگش چشم کمک از جایی جز مردم ایران را نداشت و بگفته ارد بزرگ متفکر برجسته کشورمان : مردان پیشآهنگ ، راه را با داشته های میهنی خویش باز می کنند و نه کمک اجنبی  .

خوی تجاوز گری روس ها در طول تاریخ همواره همانند دولتهای انگلیس و فرانسه دیده می شود  که این سه مورد در تمام دودمانهای ایران باید مورد توجه قرار گیرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:39  توسط   | 

مغولی در بیابانی به جماعتی رسید که می رفتند. گفتمغول کجا می روید با این شتاب؟ صبر کنید تا بروم شمشیرم را بیاورم. آنها ایستادند. مغول رفت و شمشیرش را آورد و جماعت را گردن زد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:39  توسط   | 

دعای داریوش پادشاه هخامنشیان در کتیبه بیستون در پیرامون دروغ چنین بود، خداوند کشور را از دشمن، خشکسالی و آفت دروغ محفوظ نگاه دارد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:33  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:32  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:33  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:27  توسط   | 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 14:39  توسط   | 

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 16:17  توسط   | 

روزی بایزید از خانه بیرون آمد درراه چشم بایزید  به سگی خورد ......

برای مطالعه ادامه مطلب روی عنوان مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط   | 

این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب است.. بخوانید و سرخوش گردید. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد.

برای مطالعه ادامه مطلب روی عنوان مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط   | 

داستان عبرت آموز
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 9:28  توسط   | 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 8:48  توسط   | 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد                    بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
 
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فروبست      حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد
 
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت            رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
 
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید              زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
 
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند                   گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
 
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد               نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
 
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت                  بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
 
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است             اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
 
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی    اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
 
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید             شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:13  توسط   | 

مطلبی زیبا که از دوستان به من ایمیل شده بود و زیباست.

برای مطالعه مطلب روی عنوان کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 8:22  توسط   | 

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد.او .......

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:27  توسط   | 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در ان همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا خالق زیبا یی
وسراینده عشق
افریننده ماست
مهربا نیست که ما را به ............. ( ادامه مطلب )

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:29  توسط   | 

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد........... ( ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:16  توسط   | 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
...... (ادامه مطلب )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:24  توسط   | 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:1  توسط   | 

پنج داستان کوتاه و پند آموز .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 8:8  توسط   | 

داستان ساخت طاق كسرا  در حقيقت نخستين مسابقه معماري جهان بوده است. در آن زمان وقتي معمار، ديوار كاخ كسرا را ساخت به خسرو پرويز مي‌گويد: .........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط   | 

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند...........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:13  توسط   | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:31  توسط   | 

یکنفر یه بن مرغی داشتش
خیلی دوسش می داشتش
هومن اومد و بردش
سرپا نشست و خوردش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:27  توسط   | 

پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيريني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا ......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:13  توسط   | 

چند داستان جالب کوتاه .........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:18  توسط   | 

يوگا يك اسطوره باستاني نمي باشد و چنين ادعائي هم ندارد. بلكه ميراث ارزشمندي ست كه به موازات تكامل بشري كامل گرديده است .........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:6  توسط   | 

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:58  توسط   | 

در همه جای دنيا...
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:6  توسط   | 


بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:32  توسط   | 

ايگنوبل هم درست مانند جايزه نوبل ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:9  توسط   | 

چند داستان جالب .......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 9:37  توسط   | 

طلاقهای سینمای ایران از دختر لر .......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:38  توسط   | 

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط   | 

چند کاریکاتور از سالهای قبل دیدم که بد نیست ببینید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:45  توسط   | 

رستم در شاهنامه

 

شنیدم که رستم فلان کاره بود (جنگجو)

فلان با فلانش سر جنگ بود (عقل و احساس)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:21  توسط   | 

توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:23  توسط   | 

امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچيلعکس چرچیل برام email شده
بود که به نظرم بد نيومد شما هم بخونيدش. درکل اينطوري به نظرم اومد که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:24  توسط   |